تبليغاتX
پاتوق


پاتوق

یه چند وقتی نبودم،می دونم دلتون برام تنگ شده....اما خوب چاره ای نیست.

بعضی پیشامدها به قدری آدم رو شوکه میکنه که آدم موقعیت مکان وزمان از

دستش در می ره!

هر سال مهر با خوبی برام شروع شد....

سال اول،سال دوم...

سال هفتم،....

سال هیجدهم،.....

امسال اما فرق می کرد.

مهری که با مرگ یه پدر بزرگ شروع شه .اصلا مهر نیست!

تنفره..مهری که با بی مهری تمام نذاشت لا اقل من تا خونشون برسم تا ببینمش

و براش از مهر امسال تعریف کنم...

خیلی سخته که بخوای بری پیش کسی واسش از مهرت تعریف کنی یه دفعه با یه جماعت گریون مواجه شی...

ماه مهر دیگه دوستت ندارم..

دیگه دوست ندارم بگم من متولد ماه مهرم...

مگه مهری بین من و تو مونده؟...

این رسمش نبود..

می ذاشتی لااقل تا امروز دووم بیاره...

تا یه بار دیگه تولدم رو جشن بگیریم...

این رسمش نبود...

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 15:36 توسط الهه| |

میدونی هیچ چیز به اندازه ی نوشتن آرومم نمیکنه!به قوله اون درسه تو ادبیات

که می گفت:سراچه ی ذهنم آماس کرده!منم الان همین حس رو دارم...

توی پست قبلی گفتم 1 2 3 ! بزن بریم...

اما باید یه چیزایی رو دور بندازی ،همین طوری که نمی شه رفت!

چیزای سنگین قلبت رو اذیت میکنه..باعث می شه خرد بشی،افسرده شی

تحقیر شی...

وایسا!نگفتم که کل کوله رو خالی کن باهوش!هر چی برمی داری ،مختصر

ومفید باشه،کوله پشتی خیلی سبک همچین لطفی هم نداره...

تازگی ها بهم ثابت شده،که کسی و چیزی که فکر می کردم  همیشه به دردم می خوره،

حتی توی شادیم  هم به دردم نخورد!

و فردی یا چیزی که هیچ وقت برام اهمیتی نداشت جایی به کمکم اومد که خودم حتی انتظارش

رو هم نداشتم!

یه کم پیچیده شد.....

هنگ نکن!وایسا!

به هر چیز به اندازه ی ارزشش بها بده،نه ارزشت!

توضیح این جمله ممکنه قدرت فکر روی متن رو ازت بگیره!

تصمیمت رو بگیر ،آدما،وسایل،هرچیز که مورد نیازته مختصر ومفید انتخاب کن!

نه کم.... نه زیاد...

دیروز من تصمیمم رو گرفتم ،کوله بارم رو هم بستم....

به هر کی وهر چی به اندازه ی ارزشش بها بده ،یادت نره...

 

عید فطر بر همه ی روزه داران مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:23 توسط الهه| |

می گن سلام سلامتی میاره.. پس سلام م م

تا حالا شده قلبت احساس سنگینی کنه؟ بترسی از اون چه که تا حالا برات پیش اومده

و اون چه که در انتظارته...؟

عجب حس بی خودیه!شب موقع خواب به همه چی فکر می کنیااا ولی تا بر می گردی

یه کم جمع و جورش کنی انگار هیچی نبوده..انگار هیچی توی ذهنت نمونده..

توهم میزنم؟! خالی نبند برات پیش اومده...

از خودت چی توقع داشتیو چی شد از زندگی... از آدماش...

پر توقع شدم؟! خوب تو بگو زندگی ازم چی می خواست و من چی کار کردم؟!

تویی که داری این مطلبو می خونی نمی دونم چند بهار از عمرت گذشته فقط امیدوارم

که تعداد بهار های موندت بیشتر از رفتت باشه...!

می گن کیفیت عمر مهمه ،کمیت چندان اهمیت نداره!!

اما به نظر من همین گذره زمان،گذره عمر خیلی چیزا رو به آذم یاد می ده،خیلی چیزا

رو به آدم می شناسونه...

اصلا بعضی چیزا با گذره زمان درست می شه.

به قول نسترن که می گفت:بذار زمان خودش همه چی رو درست می کنه..

اما اگه جبران ناپذیر باشه چی؟اون وقته که گذره زمان هی باعث می شه از خواستت

دور تر شی؟!

حالا چی کار کنیم؟ من که می گم بابا بی خیال شو دیگه!

حالا دکتر نشدی ،مهندس نشدی! شاید یه تاجره خوب بشی مثه بانو سوسانو....

چرت گفتم؟! حسرتش می مونه رو دلت؟

وایساااا ...........

مگه نگفتی می خوای حسرت نخوری؟

امشب که بهترین زمان برای بریدن و شروع کردنه..

تصمیم بگیر........

1          2            3        بزن بریم به سمت هدف والا

 

خدایا بگیر از من هر آنچه تو را از من می گیرد...

این شبا پدر بزرگ منم دعا کنید....

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:9 توسط الهه| |

زندگی یک لحظه اشک و یک لحظه لبخند است.چه کسی مسیر نگاهت را تغییر خواهد داد

جز خود تو....؟

دیشب تا ساعت 2:30 خوابم نبرد،می خواستم اما نمی شد.صحنه ها مثه یه فیلم از جلوی چشمم

رد می شد... خدایا پدر بزرگم....تا پارسال آرزو داشتم یه روزی مهندس برق بشم و برم پیشش

توی برج سپهر کار کنم.(یعنی شاگردی کنم!)

اما امروز...قیافه لاغر و مریضش اشکم رو در میاره...

چه قدر تو بی رحمی؟جون چند نفر دیگه رو باید بگیری تا آروم شی آخه...مثله ریشه پخش می شی

توی بدن.. این همه دکتر چرا هیچ کس کاری از دستش بر نمیادددد،چرا همه چی شده پول؟

کاش پول جواب می داد...چرا بعضی دکترا آدم کش شدن؟خدا رو شکر که دکتر نشدم...

چند نفر وجدان کاری دارن؟؟؟

سرطان ن ن ن....

اسمش همه رو می ترسونه.کاش زود تر می فهمیدیم ،قبله این که حتی تا کف پاش هم بره..

خدایا کاری از دستم ساخته نیست...

کی مقصره ه ه؟ کی میخوادد جواب بده؟

آخه پدر بزرگ من.. مهندس جونم چرا اون موقع که بدنت زگیل خونی زد گفتی چیزی نیست

خوب می شه...؟

من دوست ندارم اینقدر درد بکشی تا آرزوی مرگ کنی تویی که این همه تحمل درد رو داشتی..

خدایا کاری از دستم ساخته نیست....

فقط ناراحتی می بینم و مجبورم روحیه بدم وبگم خوب می شه..

خوبه این کاغذ هست..قلم هست و اشک....(بعدش باید بیام تایپ کنم.)

وقتی میام اونجا از دور وایمیسم کنار اتاقت و نگاهت می کنم کاش که زود تر می فهمیدیم...

انگار همین دیروز بودکه گفتی برای روباتت باید یه میکرو پروسسور داشته باشی!

من گفتم هاااا من بلد نیستم!که بعد کیت ها رو آوردم و لحیم کاری یادم دادی..

حالا دیگه نه آرزوم رو دارم و نه امیدم رو برای برگشت به اون موقع ها...

افسوس که چه زود دیر شد....

 

نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:14 توسط الهه| |

سلام

امروز روزه دومه ماه رمضونه!

من هنوز احساس گرسنگی نکردم آخه تا 11:30 خواب بودم ، از آدمای سحر خیز خوشم نمیاد!

وقتی به ماه رمضون فکر میکنم،همیشه برام تداعی خاطرات خوش بوده البته به غیر از پارسال

خوب سال کنکور چیش خوبه که ماه رمضونش خوب باشه؟!

فکرم می ره به سال 86 موقعی که هم روزه می گرفتم هم باشگاه می رفتم(سوپر من بودم یه پا!)

یکی از بچه ها یه روز در میون می گرفت ،اون یکی فقط جمعه ها می گرفت ! کلی خنده بود.

یادش به خیر... زمان چه زود می گذره. انگار همین دیروز بود که اولین سالی بود که روزه می گرفتم.

چه ذوقی داشتم... اولین سال،روح سبک،خالی از گناهچه حس خوبی بود!

یه روز که گرسنه ام شد رفتم یه بشقاب برنج و قورمه سبزی خوردم تازه یادم افتاد که روزه ام!

وقتی بچه بودیم چه اخمی می کردیم به کسی که روزه خوری می کرد. اما حالا که بزرگ شدیم

دیگه روزه خوری مردم توی خیابون برامون عادی شده.

من که سال به سال احساس می کنم دارم ازین نظرا پس رفت می کنم ،شما رو نمیدونم

شاید.... مقصر جامعه است،خوب بابا وقتی تو دبیرستان ما به معلم دینی درس می دادیم چه توقعی

هست که توی دانشگاه بذاریم کسی به ما درس بده؟!(خودمون یه پا استادیم!)

شاید... مقصر دوستمونه!اگه هی برامون کلاس نذاره،هی نگه وااا.. تو چرا این طور نیستی؟

تو چرا اینقدر خوبی؟ الان اوضامون این نبود.

شاید....مقصرتلویزیونه با این برنا مه و سریال های خوشگل ،خوشگلش  به ما علم آموزی می کنه

که ماه رمضون زمان رفتن به کنسرت و دیدار با دوستانه!نه خواندن نماز وقرآن

شاید....مقصر مامان بابا هستند که برای ما کامپیوتر خریدن،موبایل گرفتن...(من که گوشی مو دزدیدن

جدی می گم!)

اما من که میدونم ماها هیچ وقت مقصر نیستیم که تحت فشار جو قرار می گیریم!

بی خیال این جمله ی مدرسه مادربزرگا که میگفت:آدم باید خودش عاقل باشه!

واای...داره بوی غذا می یاد ،داره گرسنه ام می شه.

من برم دیگه

خداحافظ

-----------------------------

بچه ها بابا بزرگم زیاد خوب نیست براش دعا کنید.........یادتون نره

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 15:25 توسط الهه| |

 

زیاد کردن صدای آهنگ،داد زدن،دعوا،جیغ!!،چیتگر،ورزش....

بعضی وقتا هیچی آدمو آروم نمی کنه،هیچی انرژی آدمو خالی نمی کنه

جزخدا که اون بالا جای حق نشسته،فکر کردن به این جمله که ما از رگ گردن به شما نزدیک تریم چه قدر آرامش بخشه...

یه بار که ناراحتی و گریه ات گرفت حتما این جمله رو بگو.انگار که

آب رو روی آتیش ریختن...

ما ها هرچه قدر از هدف هامون و آرزو ها مون دور باشیم و کلی

سختی کشیده باشیم انگشت کوچیکه ی صبور ترین عالم نیستیم..

نحن اقرب من حبل الورید...چه جمله ی قشنگی تو اوج نا امیدی

آدم رو امیدوار میکنه..

اون موقع که از همه ی آدمای مزخرف،شغلای مزخرف خسته شدی و

بریدی،اون موقع که فکر می کنی دیگه فقط تویی و خود بدبختت!!

شاید با فکر کردن به این جمله نظرت عوض شه که از بین هزار تا

خار بالاخره یه گل پیدا می شه...

من امتحان کردم تو ام امتحان کن ،جواب میده! اون وقته که پا می شی

سرت رو از روی زانوت بر می داری و داد می زنی دوباره شروع

می کنم........

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 15:4 توسط الهه| |

 

بازم سلام! جهت تجدید قوای سالمندان عزیز که نخونده نظر میدن و همین طور گروه کپک!!

یه آهنگ با متن و عکس و ترجمه و دانلود گذاشتم تا بلکه با یاد قدیماتون یه کم انرژی بگیرید

اگه گریه ات گرفت فحشم نده....

اگه خندیدی برام دعا کن....

 

do you know??

 

Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away.
Do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed.

If birds flying south is a sign of changes
At least you can predict this every year.
Love, you never know the minute it ends suddenly
I can’t get it to speak
Maybe finding all the things it took to save us
I could fix the pain that bleeds inside of me
Look in your eyes to see something about me
I’m standing on the edge and I don’t know what else to give.

Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away.
Do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed.

How can I love you How can I love you How can I love you How can I love you . . . .

If you just don’t talk to me, babe.

I flow through my act
The question is she needed
And decide all the man I can ever be.
Looking at the last 3 years like I did,
I could never see us ending like this.
Seeing your face no more on my pillow
Is a scene that’s never happened to me.
But after this episode I don’t see, you could never tell the next thing life could be

Do you know what it feels like loving someone that’s in a rush to throw you away.
Do you know what it feels like to be the last one to know the lock on the door has changed

آیا میدانی؟
آیا میدانی؟
آیا میدانی دوست داشتن کسی که تو را به کناری می اندازد(کنار میگذارد) چه احساسی دارد؟
آیا میدانی آخرین فرد مطلع بودن از عوض شدن کلید در خانه ات چه احساسی دارد؟
اگر پرواز پرندگان به جنوب نشانه دگرگونی و تغییر است
حداقل میتوانی هر سال این را حدس بزنی
عشقم...تو هرگز نمیتوانی بدانی لحظه ای  را که بطور ناگهانی پایان میپذیرد
نمیتوانی آن را وادار به حرف زدن کنی
شاید پیدا کردن تمام چیزهایی که آن برای نجات ما برد 
میتوانستم درد درونم را آرام کنم
به چشمانت نگاه کن تا چیزی درباره من ببینی
روی لبه ایستاده ام و نمیدانم دیگر چه چیزی را باید بدهم
آیا میدانی دوست داشتن کسی که تو را به کناری می اندازد(کنار میگذارد) چه احساسی دارد؟
آیا میدانی آخرین فرد مطلع بودن از عوض شدن کلید در خانه ات چه احساسی دارد؟
چگونه میتوانم دوستت داشته باشم؟
اگر فقط با من حرف نزنی عزیزم
موضوع این است که او احتیاج داشت
و تصمیم به مردهایی گرفت که من هرگز نمیتوانم باشم
با نگاه کردن به سه سال گذشته همانطور که من نگاه کردم
هرگز نمیتوانستم ببینم که سرانجام ما اینگونه خواهد بود
ندیدن صورت تو روی بالشم
این صحنه ای است که هرگز برای من اتفاق نیفتاده بود
بعد از این صحنه که نمیفهمش تو هرگز نمیتوانستی بگویی که در مرحله بعدی زندگی چه اتفاقی خواهد افتاد
آیا میدانی دوست داشتن کسی که تو را به کناری می اندازد(کنار میگذارد) چه احساسی دارد؟
آیا میدانی آخرین فرد مطلع بودن از عوض شدن کلید در خانه ات چه احساسی دارد؟
آیا میدانی دوست داشتن کسی که تو را به کناری می اندازد(کنار میگذارد) چه احساسی دارد؟
آیا میدانی آخرین فرد مطلع بودن از عوض شدن کلید در خانه ات چه احساسی دارد؟

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 17:3 توسط الهه| |

 

سلامی چو بوی خوش آشنایی

داشتم یه کم وب گردی می کردم دیدم بچه ها همه کپک زدن یه

سریا هم به رحمت خدا مجنمد شدن!

به قول عادل فردوسی پور چه میکنه این کنکور!!!

بچه ها همه تا دهم مرداد توی شوک هستند

من که خودم رو واسه همه چی آماده کردم شریف!!

شهرستان .سال دیگه. اما هنوز هستم!

جا داره اینجا از همه ی معلمای توپ امسالم تشکر کنم

هر چند من نتونستم حق شاگردی را ادا کنم (اوه چه لفظ قلم!)

یه توصیه هم به بچه های کنکور 89 این که از حالا مثه…

شروع کنید به خوندن که کنکور امسال خیلی مهیب بود.

به دوستان کپکی خودم هم توصیه می کنم یه کم تفریح کنید !!

راستی یکی 2 نفر پیشنهاد کار گروهی دادن از یه نفر هم خودم

دعوت کردم بیاد! نظر شما چیه؟

آهان یادم رفت اگه خدای نکرده نظر گذاشتید اسمه چند تا فیلتر شکن

رو برام بذارید متن آهنگ هم دیگه فیلتر می کنن!

عجب دنیایی شده ها………

خداحافظ تا بعد

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 17:25 توسط الهه| |

 

یه جا تو همین دنیا یک کشاورز با تنها پسرش و تنها اسبش زندگی می کرد..
یه روز اسبش فرار می کنه و همه ی همسایه ها برای دل داری دادن به پیر مرد پیشش می رن.
همسایه می گن: عجب بد شانسی تو؟اسبت فرار کرد……..
پیرمرد می گه:کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
همسایه ها می گن البته که بد شانسیه.
بعد از یه هفته اون اسب به با 20 تا اسب وحشی دیگه به مزرعه بر می گرده.
دوباره همسایه میان خونه کشاورز جشن می گیرند و می گن:تو چه قدر شانست خوبه اسبت رفت با
20 تا اسب دیگه برگشت .پیرمرد جواب داد:کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
روز بعد پسر کشاورز که در حال اسب سواری بود به زمین میفته و پاش می شکنه. همسایه ها برای دلداری دادن
پیرمرد میرن(عجب همسایه های فضولی!!) می گن: عجب بدشانسی ی آوردی!
و کشاورز می گه: کی می دونه این بد شانسیه یا خوش شانسی؟؟
و همسایه ها بسیار عصبانی می شن و می گن معلومه که بدشانسیه تو واقعا یه مرد احمق هستی.
در اون روزها بود که فرمانده ارتش برای فرستادن جوونای نیرومند به جنگ ثبت نام می کرده . وقتی به دهکده ی
کشاورز می رسه .پسر کشاورز به خاطر پای شکستش از رفتن به جنگ معاف می شه..
بازم این همسایه خوشگلا می رن خونه پیرمرد.جشن می گیرن و می گن این دفعه دیگه واقعا شانس بهت رو آورده
و …………..
پیرمرد می گه: کی می دونه…..!!!!!



Tust your heart
اسم کتابیه که من این داستان رو ازش برداشتم شاید قبلا منم دید همین همسایه ها رو داشتم ولی با خوندن این کتاب فهمیدم که در واقع این خود ما هستیم که به هر چیزی برچسب می زنیم. به یکی می گیم بدشانس به یه بنده خدا دیگه هم می گیم خوش شانس.....
حالا تصور کن ذهنت یه پازله . خوب این پازل تیکه های مختلف داره کوچکترین تیکه ی پازل رو بردار بذار سر جاش .حتما اگه اون تیکه قشنگ بود می خوای بگی وای ی ی عجب پازل خوشگلی . اما اگه زشت بود می خوای بگی من اگه شانس داشتم که نمی شستم پازل درست کنم که!!

یه کم رو داستان فکر کنید رو من که خیلی تاثیر داشت.
شاید اون چیزی که تو ذهن تو برات بدترینه در واقع بهترین باشه. و یا اون چیزی که برات بهترینه بدترین نتیجه رو برات داشته باشه.
به نظر من خوش شانس ترین آدم کسی هست که فکر می کنه خوش شانس ترینه!!


فعلا"




نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 7:14 توسط الهه| |
کوه ها را به مسخره می گیرم وقتی تو در نظر پیدا شوی.
دریا را به بازی می گیرم وقتی تو درنظر مرور شوی.
خورشید را به خنده می گیرم وقتی تو در نگاهم آشنا می شوی.
جاده را،شب را،روز را،ماه را،حقایقش را به شوخی یک نگاه می گذرانم.چون معتقدم که
حقیقیتی جز تو ناب نیست!!!


سلام:

امروز خیلی خوشحالم چون بهترین و عزیزترین دوستم که تکواندو کاره بازم مثه همیشه قهرمان شده
منم از همین جا بهش تبریک میگم و به امید روزی که تو رو در المپیک روی سکوی قهرمانی ببینم وشاهد شادی قلب مهربونت باشم.
می دونم برای رسیدن به این جا خیلی تلاش کردی و سختی کشیدی........
ایشا الله تو صحنه ی زندگی هم همیشه اول باشی و غم هایت به سبکی ابر ها وشادی هایت به
عمق اقیانوس ها باشد.


زندگی رسم خوشایندیست
بال و پری دارد به وسعت عشق.....
پرشی دارد به اندازه ی مرگ
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی آب تنی در حوضچه ی اکنون است.
رختها را بکنیم آب در یک قدمی است.

 


نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 8:55 توسط الهه| |

قالب ساز طراح قالب